امدی جانم به قربانت ولی حالا چراااااا

باید از محشر گذشت
این لجن زاری که من دیدم سزای صخره هاست
گوهر روشندل از کان جهانی دیگر است
عذر می خواهم پری
عذر می خواهم پری
من نمی گنجم در آن چشمان تنگ
با دل من آسمانها نیز تنگی می کنند.
روی جنگل ها نمی آیم فرود
شاخه زلفی گو مباش
آب دریاها کفاف تشنه این درد نیست
بره هایت می دوند
جوی باریکه عزیزم
راه خود گیر و برو
یک شب مهتابی از این تنگنای
بر فرازکوهها پر می زنند
می گذارم می روم
ناله خود می برم
می گذارم می روم
ناله خود می برم
دردسر کم می کنم.
چشم هایی خیره می پاید مرا
غرش تمساح می آید به گوش
که به فرعونی و سحر سامریست
دست موسی و محمد با من است
می روی وعده آنجا که با هم روز و شب را آشتی ست.
صبح چندان دور نیست

/ 0 نظر / 18 بازدید